با توجه به نیازهای دوستان عزیزم این وبلاگ را راه اندازی کردم و برای ارتقای سطح گونی وب به تعدادی نویسنده نیاز دارم عزیزان علاقه مند می تونن با من ارتباط بر قرار کنن و در خواست خودشون را بدن 09379250595
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رختخواب بيرون رفت.
باد پردهها را آهسته و بيصدا تكان ميداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي ميكرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.
ادامه
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ،
دکمه تایید را کلیک کنید. این مطلب مخصوص اعضا میباشد برای استفاده از این قسمت باید عضو گونی وب شوید سریعا" اقدام کنید
شب تا صبح کابوس میدیدم...مرتب بیدار میشدم...تنم خیس عرق بود...قلبم مرتب میزد...این مدت هم خیلی ضعیف شده بودم...حالت تهوع شدید داشتم...بالاخره هرجوری بود شب گذشت...خیلی سخت اما گذشت...فردا صبح خیلی اظطراب داشتم...شاید بزرگترین علتش این بود که واسه اولین بار میخواستم با شراره حرف بزنم!!!اونم راجع به یه پسر...تو راه هزار بار از تصمیمم منصرف شدم...به شراره اطمینان داشتم اما ته دلم میلرزید...اگه شراره بهم بخنده چی؟؟؟اگه مسخرم کنه چی؟؟؟اگه به بچه ها بگه چی؟؟؟
اگه به گوش مدیر و ناظم و بقیه برسه چیکارکنم؟؟؟نکنه یه وقت بابا بفهمه؟؟؟وای...هزار بار از تصمیمم منصرف شدم...اما مگه راهی جز این بود؟؟؟من که کسیو نداشتم باهاش مشورت کنم...حتی از داشتن مادر هم محروم بودم...بابا هم که همه فکر و ذکرش بدنیا اومدن بچه اش بود...تازه مگه میتونستم به بابا چیزی بگم؟؟؟وای خون راه مینداخت...تصمیممو گرفتم...به شراره میگم...هر چی باشه اون تجربه داره...حتما راهنماییم میکنه...هر چی باداباد...اون روز امتحان داشتیم...با بدبختی امتحان دادم...چند بار حالم تو کلاس بد شد...اما به روم نیووردم...شراره و سحر مشکوک نگاهم میکردن...شراره رو کاغذ نوشت(سپیده امروز چته؟؟؟